آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 11 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 23 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

سفرنامه شمال(تعطیلات تابستان 94)

1394/5/12 9:13
نویسنده : مامان نسرین
1,087 بازدید
اشتراک گذاری

سلام و صدها سلام به دوستان گلم و به دو گل کوچک زندگی ام که همیشه عطر وجود اونها تنها رایحه ای ست که به من انگیزه وجود داشتن میده...

بعد از جابه جایی در محیط کار احتیاج به استراحتی داشتیم و از این جهت با همسرجان هماهنگ کردیم تا سفری به دیار وطن بنماییم و اندکی از خستگی این روزها برهیم.

ابتدا قصد بر صله رحم با خانواده و بعد آن سفر به جاده اسالم و شهرهای ساحلی داشتیم و اما با رسیدن به شمال اندکی برنامه مان تغییر کرد اما در کل سفر خوبی بود و من بسیار ریلکس شدم.

به محض شروع شدن تعطیلات تحولی هم در پسرکمان ایجاد شد و شروع به چهار دست و پا رفتن کرد و در شمال هم به پشتی های خونه باباحاجی تکیه میداد و راه میرفت.

روز اول سفرمان به شهرستان نور رفتیم عکس العمل علی در ساحل خیلی دیدنی بود کاملاً تو حس رفته بود و هر چی باهاش حرف میزدیم تو دنیای دیگه سیر می کرد. کمی هم در فروشگاه سالیان سرک کشیدیم و مقداری خرید نمودیم.

روز دیگر سفرمان هم به سمت رامسر رفتیم و قرار بود به ماسوله بریم ولی با ملاحظاتی به خونه باباحاجی برگشتیم. البته ناهار رو به قصد رستوران خاور خانوم رفتیم سرولات. اما برحسب بدشانسی مان روزهای دوشنبه رستوران تعطیل بود و از قضا اون روز هم دوشنبه بود ما هم مجبور شدیم با مشورت محلی های اونجا رفتیم رستوران لطفی درست مقابل رستوران خاور خانوم. جاتون خالی غذاش خوب بود . علی کوچولو هم کنار باباش به کباب خوردن مشغول شد و آویساخانوم در حال آتیش سوزوندن. چون هر جا می رفتیم یه عده ای رو دورش جمع می کرد و مشغول بازی میشد. 

اتفاقاً تو فروشگاه سالیان دو تا پسر بچه دنبال خودش راه انداخت و هی بهشون می گفت: این لباسا جنساش خوبه ولی با باید با پودر سافتلن شسته بشه(برگرفته از پیام بازرگانی)" من و باباش و کل پرسنل پارسیانخندهخنده

بعد از ناهار هم رفتیم سمت نمک آبرود و ایران کتان و پارک سی سنگان. یه عصری هم رفتیم پارک کشپل چمستان. اونجا هم کلی آویسا و علی خوش گذروندند. کلی تو شهر بازی هاشون بازی کردند.

موقع ورود به قسمت استخر توپ،مسئول اون قسمت رو به آویسا کرد و گفت:دمپایی ها تو دربیار. آویسا در حالی که یه اخمی کرده بود گفت:عمو اینا که دمپایی نیست؟

ببخشید کفشاتو دربیار؟

----اینا که کفش نیست اینا صندلند میدونی صندل؟ من و باباخندونک اون آقائهخجالتخندونک

یه روز هم با مامان حاجی اینا رفتیم واز.یه منطقه ییلاقی که اول صبحش آفتاب بود  بعدازظهرش یک مه ی اونجا رو گرفته بود که آدم لذت می برد واقعاً حس قشنگییهبوسآویساهم اونجا با دو تا دختر بچه دوست شده بود همش با اونا مشغول بود.

تو کل سفرمون هم علی و آویسا پشت ماشین بودند وعلی همش غر میزد و منم می گفتم این علی اصلاً خوش مسافرت نیست و همش غر میزنه. بعد یه ساعتی  دیدم دیگه صدای علی نمیاد متوجه شدم آویسا خانوم خوابیده و علی هم داره بیرون رو نگاه می کنه فهمیدم کجای کار اشکال دارهچشمک

خلاصه سفر چند روزه مون خیلی خوب بود و خیلی به هممون خوش گذشت اونقدر که آویسا می گفت مامان میشه  همش شمال بمونیم؟

انشالله همیشه برای همه به مسافرت و شادی باشه...

اینم علی کوچولو تو کالسکه ای که از یکی از دوستان برا چند روز قرض کردیم. هم اولین بار بود که سوار کالسکه شد و هم اولین باری بود که دریا رو میدید.

حس علی رو دارید...

 

                                                                             

 

 

اینم نمایی از رامسر از بلندای لیمه سرای سرولات

اینم عکس های واز

 

پسندها (1)

نظرات (1)

مامان عاطفه
12 مرداد 94 14:31
ماشالله چه بزرگ شده
مامان نسرین
پاسخ
ممنون عزیزم